حكيم ابوالقاسم فردوسى
260
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سوى روم ره با درنگ آيدت * نپويى سوى چين كه تنگ آيدت ز گيتى كرا گيرى اكنون پناه * پناهت خداوند خورشيد و ماه ستم باد بر جان او ماه و سال * كجا بر تن تو شود بد سگال همى گفت گرسيوز اكنون ز راه * بيايد همانا ز نزديك شاه [ خواب ديدن سياوش ] چهارم شب اندر بر ماهروى * بخواب اندرون بود با رنگ و بوى بلرزيد و ز خواب خيره بجست * خروشى برآورد چون پيل مست همى داشت اندر برش خوب چهر * به دو گفت شاها چبودت ز مهر خروشيد و شمعى برافروختند * برش عود و عنبر همى سوختند بپرسيد زو دخت افراسياب * كه فرزانه شاها چه ديدى بخواب سياوش به دو گفت كز خواب من * لبت هيچ مگشاى بر انجمن چنين ديدم اى سرو سيمين بخواب * كه بودى يكى بىكران رود آب يكى كوه آتش بديگر كران * گرفته لب آب نيزهوران ز يك سو شدى آتش تيزگرد * برافروختى از سياوش گرد ز يك دست آتش ز يك دست آب * به پيش اندرون پيل و افراسياب بديدى مرا روى كرده دژم * دميدى بران آتش تيز دم [ چو گرسيوز آن آتش افروختى * از افروختن مر مرا سوختى ] فرنگيس گفت اين بجز نيكوى * نباشد نگر يك زمان بغنوى بگرسيوز آيد همى بخت شوم * شود كشته بر دست سالار روم سياوش سپه را سراسر بخواند * بدرگاه ايوان زمانى بماند بسيچيد و بنشست خنجر بچنگ * طلايه فرستاد بر سوى گنگ دو بهره چو از تيره شب در گذشت * طلايه هم آنگه بيامد ز دشت كه افراسياب و فراوان سپاه * پديد آمد از دور تازان به راه ز نزديك گرسيوز آمد نوند * كه بر چارهء جان ميان را ببند نيامد ز گفتار من هيچ سود * از آتش نديدم جز از تيره دود نگر تا چه بايد كنون ساختن * سپه را كجا بايد انداختن سياوش ندانست زان كار او * همى راست آمدش گفتار او فرنگيس گفت اى خردمند شاه * مكن هيچ گونه بما در نگاه يكى بارهء گام زن برنشين * مباش ايچ ايمن بتوران زمين ترا زنده خواهم كه مانى بجاى * سر خويش گير و كسى را مپاى [ اندرز كردن سياوش فرنگيس را ] سياوش به دو گفت كان خواب من * بجا آمد و تيره شد آب من مرا زندگانى سر آيد همى * غم و درد و انده در آيد همى چنين است كار سپهر بلند * گهى شاد دارد گهى مستمند گر ايوان من سر بكيوان كشيد * همان زهر گيتى ببايد چشيد اگر سال گردد هزار و دويست * بجز خاك تيره مرا جاى نيست ز شب روشنايى نجويد كسى * كجا بهره دارد ز دانش بسى ترا پنج ماهست ز آبستنى * ازين نامور گر بود رستنى درخت تو گر نر ببار آورد * يكى نامور شهريار آورد